امروز سه روز از دیدارمون میگذره
نمیدونم چرا وقتی باتوام عقربه ها دنبال هم میکنن و سریع خودشونو به تایم رفتن میرسونن!اما وقتی نیستی این عقربه های لعنتی ب قدری کند میگذرن که دلم میخواد تمام ساعتهای جهان و از بین ببرم چون نبود تو رو به رخم میکشن.
امروز هوا بارونیه با اینکه عاشق بارون بودم اما ازش فراریم
میدونی عشقم امروز از صب حالم بده چیزی بهت نگفتم چون به قدری خودت مشکل داری که من توشون گم میشم.
فدات شم که کمر دردی
چرا اون بفکرت نیست؟ببرتت دکتر
برات غذای مقوی بپزه و.....
عزیزم به امیدی که ما برای هم شیم خودم پرستارت میشم و حالتو خوب خوب میکنم.
خیلی دوستت دارم.
جونم به جونت بستس
پس تورو جون من خب شو
برچسب:
نویسنده: حدیث فراهانی